سرزمین چشمانم
به گرمی دستانت شخم خواهد خورد
و تو چون ابری بارانی
بر سفره نگاهم
بهار خواهی گشت
پر از شکوفه خواهم شد
طلوع کن
آواز برکه چشمم
ترا به سجده می خواند
و آبشار دست تمنایم
به غزلخوانی گیسوانت
عاشقانه می بارد
که غمزه انگشتانت
همیشه همسفر چشمهای من است
سایه ها گاه پشت سر گرگند
گرگ مردم !خطر ،خطر گرگند
با شبانان خفته همدستند
گرگهایی که بی خبر گرگند
نیمه شبها به گله می تازند
میشهایی که تا سحر گرگند
چشمها یشان فریب مادرزاد
روبه ها ییکه از پدر گرگند
بر حذر باش از خطا یورقون
سایه ها گاه آنقدر گرگند
تا ببینند ساده اند مردم
هر قدر ساده ، آنقدر گرگند
شهر شان ولایت شومیست
گله در گله ،گرگ در گرگند
روبرو مان رفیق و یکرنگند
سایه هایی که پشت سر گرگند
باز باران ،باز آتش
باز باران بی ترانه
چکه کرد از بام خانه
یک اتاق سرد و پر غم
یک اجاق بی زبانه
روح سرگردان یک زن
در پی تابوت می گشت
مرگ را دشنام می داد
خسته و مبهوت می گشت
آتش دوزخ کماکان
در درونش شعله ور بود
دستهایش تاول و خون
چشمهایش خیس وتر گشت
عقده ْ یک تکه نان
در نگاهش موج می زد
دستهایش پر ز خالی
حسرتش تا اوج می زد
مرگ بر لبهای ظلمت
بوسه می زد عاشقانه
می سرود از رنج یورقون
باز باران بی ترانه....
آمــدی امـشـب ســراغ سـردی آغـوش مـن
آتــشی انــداخـتی بــر دامـن خــامـوش مـن
روزگــارم را گــره بـر حــسرت فــردا زدی
تــیـر عـشق سـاحـلـم را بــر دل دریــا زدی
جرعه ای از دست تو مستی به جانم می دهد
جــان دیگر زنــدگی بـر اسـتخوانـم مـی دهـد
آی مـــردم، آتـشـی افـتــاده بــر دامــان مـن
شعله ای کـزعشق او روشن شده دنـیای من
حال تنها حنجره یـورقـون ز ایـن فـریـاد مـن
عـشق می تــازد بـسوی خـاطـرات یـاد مـن
تیرماه۸۷